تفلد (خودتون می دونید دیگه تولد) ...تفلد ...(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
امروز تفلد یه جیکره (هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
تفلد مامان منه(مامانه هم کلاسی(یعنی مامانه هم سن خودم .. دیگه بگیرید))(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
تفلدهه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
زیگ زاگ زیگ زاگ می خونیم با دلی شاد       این هم کادوی جشنه تفلدت مبارک بادددددد
...(بقیه رو هم راهی کنید)...دختر ماه اسفنده و ۱۰۰ تا طرف دار داره...
(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
(هورااااااااااااااااااااااااااااااا)
...(این عسکه (عکسه )منم و مامانمه و (عجب صبری خدا دارد )(سحر ناز (ستاره ی روز))))ومامان مامانم(گاهی دلم برای خودم تنگ می شود(مامان یه بچه (فاطمه)))واون دو تا ...)

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
تگ ها :


ليلی خودش را به آتش کشيد

حرف های در گوشی

 تفلدمه(تولد منه).:. تفلد؛ تفلد ؛ تفلدم مبارک ...می یام شمع ها رو فوت می کنم تا ۳۰ سال زنده باشم(اگه کسی به من بگه ۱۰۰ سال یا بیشتر چشم هاش رو در میارمهمون ۳۰ سال بسه زیاد هم هست).:.

البته ۱۹هم (یعنی فردا ) تفلدمه ولی حالا ...(از این خل بازی ها زیاد از من می بینید)

حال کن روز تولدم کارنامه ها رو می دن(چقدر من الان شبیه عدد۱۳ شدم)من هم که حسابی یه کار خوشگلی تو کار نامم  کردم

                             چقدر روز تفلدم خوش می گذره...

آتیش پاره

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم گند؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آنش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تما شا می کرد.

لیلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست .  خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید .  مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبا نه کشید .آتش ماند . زمین خدا گرم شد.

              خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود .

 

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸
تگ ها :


ليلی زير درخت انار

              ... آتیش پاره ی ترک خورده ...

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.

گلها انار شد ؛داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه شد.

دانه ها عاشق بودند؛دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود ؛ دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ؛ مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت راز رسیدن فقط همین است .

      کافی است انار دلت ترک بخورد... .

تا سه می شمرم التماس دعا ۱۲۳.۱۲۳.۱۲۳ ...       

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
تگ ها :


ليلی نام تمام دختران زمين است

حرف های در گوشی

سلام شه طوري؟

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!

مريم جون(يه جيكري مثل خودم) يه كتاب به من داده كه باهاش حال كردم.مي خوام همش رو بنويسم!

خب...خب... نزن يه دفعه كه نه (؟)

از عرفان نظر آهاري ... .

شما هم با هاش حال مي كنيد .!.

آتیش پاره

خدا مشتي خاك را برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد.

از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنكه با خبر شود، عاشق شد !

سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است . نام ديگر انسان !

 

خدا گفت: به دنيا يتان مي آورم تا عاشق شويد .

آزمونتان تنها همين است :عشق . و هر كه عاشق تر آمد،

نزديكتر است . پس نزديكتر آييد نزديك تر.

عشق كمند من است . كمندي كه شما را پيش من مي آورد.

كمندم را بگيريد.

وليلي كمند خدا را گرفت.

خدا گفت :عشق فرصت گفتگو ست.گفتگو با من .

با من گفتگو گنيد.

 

وليلي تمام كلماتش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند.

وليلي مشتي نور شد در دستان خدا!!!

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢
تگ ها :


آتيش پاره ی بی حوصله و با حوصله

حرف های در گوشی

...چَه کار کنم؟...

آتیش پاره

پخخخخخخخخخخخخ

سلام عرض مِی کِنَم

شما خوب مِی باشید؟

من هم خوب مِی باشم

اصلاْ حوصله ی مطلب نوشتن ندارم

اومدم که فقط اومده باشم

پخخخخخخخخخخخخ

دست نوشته های یه شاعر

                      نیست کسی مونیسَ تنهاییم

                                                                 وای بَه حالَ دل سوداییم

آتیش پاره ی سر حال

سلام دوباره .:.امروز حسابی حوصله دارم اومدم یه مطلبی بنویسم.:.

اگر اجازه دهید یَک خاطره از خود ول کنم :یک روز در خانه نشسته بودم داشتم تخمَنَه می خوردم که تلفونَم زنگ زد ؛ تلفون رو برداشتم گفتم« گیسَه؟»گفت:من ر‌ییسَ سایتَ پرسین بلاگ هستم! کفتم : چَه کار داری؟ گفت : مَتا نی سایت پرسین بلاگ را در عرضَ یک ماه بَسازی ؟ گفتم : ها مَتانَم  ! ولی این روزها در حال ساختنَ سایت ياهو و گوگِل هستم! خلاصهَ انقدر اصِرار کرد که من قبول وَکردم

 تنهاکار را شروع کردم و یَک روز گذشت و دو روز گذشت و سه روز گذشت و... تا بعد از ۱۵ روز کار درحالَ تِمام شدن بود که یَک شب که من در خواب به سر مِی بردم یَک  هکِر سایت را هَک وکِرد ! من سریع یَک تماس با  ایسپایدِ ر مَن (مرد عنكبوتي)کردم و او خودر را زود به اینجا ریساند و با کمکِ هم هَمه یَ وبلاگ ها را نجات دادیم و آن هکر را کشتَه کردیم!

من دوبارهَ شروع به ساخت سایت کردم و کار در حالَ تمام شدن بود کی یَک شب دیگر هم وقتی من و ایسپایدِ ر مَن در خواب به سر مِی بردیم یَک هکر دیگر ما را هک کرد!! این بار بت من و کت ومن  و سوپرمن  هم آمدند و من و  ایسپایدِ ر مَن وبلاك ها رانَجات دادیمو بت من و کت ومن و سوپر من هکر را کشتهَ کردند

فردا دِیکر سایت را ساختیم و من را در جشن افتِتاحیهَ  پرشین بلاگ دعوت کردند . انجا همه ي خبر نِگاران از من عکس مَی گرفتند ولی من هِيچ اهمیت ندادم و از آنجا با یک هوا پیما اَسکورت آمد اینجا بَبینم «چَی طوري؟ خوبی؟ در سلامَتیَ کامل به سر مِی بری هو ؟؟؟...»

  (تا سه می شمرم واسم پیام بذارید ۱۲۳.۱۲۳.۱۲۳...)                           

                            .

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٥
تگ ها :


آه...

حرف ها ی در گوشی

دل آمد و بار عشق بر دوش گرفت

آیینه حدیث سنگ را گوش گرفت

از بال فرشتگان دعا می بارید

وقتی که خدا تو را در آغوش گرفت

                                            شهادت بهترین بابای دنیا تسلیت 

                                                                       دختری که حالا حالا ها به یادشه

آتیش پاره

آه...                         ؛                             

                                                  :

                    ؟

                                          !

بسته شد. کتاب یادگاری ها بود.گلی نیمه خشکیده در لابه لای صفحه ها . کلمه ها حرف می زدند و پچ پچ می کردند و همهمه شان تمام دو صفحه ی کتاب را پر کرده بود . گلی که قرار بود بخشکد باز هم فشورده شد و پرچمک هایش به صفحه ی روبه روچسبیدند.

علامت سوال که زرد شده بود از گرد پرچمک ها از خواب پرید و عطسه ای کرد و گفت:کی بود که بیدارم کرد ؟بعد چشمش به گلی که قرار بود بخشکد افتاد و پرسید:این گل اینجا چه می کند ؟

خط فاصله با صدای غمگین از صفحه ی روبه رویی جواب داد:معلوم نیست این طفلک را از کجا کنده اند. ببین چه اشکی می ریزد! و به قطره ی درشت شبنمی اشاره کرد که از گل  روی کلمه ای چکیده بود . گلبرگ های گلی که داشت می خشکید زیر فشار صفحه های کتاب صاف و صاف تر می شدند . انگار داشتند از هم جدا می شدند .

علامت تعجب که آخر جمله ای نشسته بود چشم هایش را گرد کرد و گفت:هر که هست چقدر گل تنهایست و چقدر دلم برایش می سوزد .

دو نقطه ای که  کنار کلمه ی گفت نشسته بود دست هایش را از هم باز کرد و گفت: هیس! کوش کنید انگار می خواهد چیزی بگوید . و همه گوش دادند. گلی که داشت می حشکید دهان کوچکش را باز کرد و  فقط گفت:آه!

ویر گول از صفحه ی رو به رویی به گل نگاه کرد وگفت :ادامه بده . بگو گل کوچولو ! انگار می خواهی چیزی بگویی؟گلی که داشت می خشکید دهان کوچکش را بست . تمام پرچمک هایش به صفحه ی رو به رویی چسبید . خشکی کاغذ ها داشت تمام آب بدنش را می مکید .

نقطه ی درشت سیاهی که آخر آخرین کلمه ی صفحه ی دوم نشسته بود گفت : مرد!

سه نقطه ای از صفحه ی اول  که تا به حال ساکت نشسته بود نا گهان از جایش بلند شد وگفت : او هنوز زنده است ... .

وگلی که قرار بو د بخشکد ... خشکید .

چند روز بعد وقتی دو دست کتاب را باز کردند همه چیز سر جایش بود . گل  کلمات  علامت ها ... و همه چیز به جز سه نقطه ای که از صفحه ی اول پاک شده بود و کنار گلی که خشکیده بود  ... نشسته بود .

دست نوشته های یه شاعر

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی ست

پشت هیچیستان رگ های هوا پر قاصدک است

که خبر می آرد از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق  رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدمد

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی سایه ی  نارونی تا ابدیت جاری ست

                                                                  به سراغ من اگر می آیید

                                                       نرم و آهسته بیایید . مبادا که ترک بردارد 

                                                                  چیتی نازک تنهایی من

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۳
تگ ها :


آتيش پاره ی شرمنده

حرف های در گوشی

                            

                        زندگی چیست خون و دل خوردن*** زیر دیوار آرزووووووووووووو  مردن

آتیش پاره

سلام............................... .

شطوری یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که نه (حالا بماند)

... ...  من واقعاْ شرمنده ی همتوناین تعطیلی تابسون من هم در  نوشتن تخته کردم

حالا ناراحن نباشید می یام دوباره

دست نوشته های یه شاعر

من

همه

تیر چراغ برق

همان همیشگی های تو

نه یک قدم عقب تر

نه یک قدم جلو تر

 ... نقطه چین برای فاصله کم است

این بار

مادر بزرگ شب

تو را پشت چادرش قایم کرده ...

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
تگ ها :


آغازستان

حرف هاي در گوشي

یاد عشق تو در دلم خو اهد ماند...در جاده عشق پای در جای پای تو خواهم نهاد..........عهدی را که با دل خود بسته ام...راهی را که به خاطرعشق تو رفته ام .............راهی را که رفته ام راه برگشت نیست....راهی که نرفته ام حال رفتن نیست .......کاش جاده ما به دوراهی نمی افتاد....سرنوشت عشق من و تو به جدایی نمی افتاد......با بوی عطر تو باید پیداکرد....از این بی راهه ها راه رفته تو را طی کرد......اگر روزی تو را از راه دور ببینم....امید خواهم داشت روزی تو را در کنار خود ببینم......ترسم این است که نیابم ردپایی زتو....من بمانم واین جاده و عشق بی سرانجام تو......راه رفته تو با راه رفته من یک دنیاست....اما مقصد من و تو اول عشقی بی انتهاست......تو به غروب زیبا خواهی رسید....من به شب تاریک بی انتها ......درشب با نور فانوس تو راه را خواهم یافت.....با عشق تو آشیانه ای انتهای این جاده خواهم ساخت......در تاریکی شب در میان جاده....هم دم من ، روشن گر راه شد ستاره ......به ستاره ام گفتم آیا از تو دارد نشانه....گفت به اوخواهی رسید ای عاشق دیوانه......خدایا ، بوی توآمد به مشامم....روی ماه تو آمد به نگاهم ......هم دمت شدم نشستی در کنارم....با تو رسیدم به آرزوهای محالم ......در کنار تو به فکر رسیدن به آشیانه ام....با تو منتظرپر گشودن در آسمان بی کرانه ام ......تا آخرین نفس با عشق تو خواهم رفت....هیچ وقت جاده عشق تو از یادم نخواهد رفت .....هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد .....هیچ وقت

آتيش پاره

من – سلام  شه طوري؟

تو – سلام چه خبرا؟

من –...

تو –گفتم جه خبر؟

من –خب صبر كن .. آها چهارشنبه  ايران برد ... يك شنبه ايران مساوي كرد... ديگه ...

تو –آخه شرك (Shrek) من همه ي اينا رو مي دونم تازه چه خبر؟

من –  تازه ... يه وبلاگ كاشتم!

تو –... وبلاگ نوشتي؟ شوخيت گرفته  .

من –نه ... جدي مي گم . البته به پاي وب شما كه نمي رسه .

تو –خب اين كه معلومه ... ولي تو وبلاگ مي نويسي؟؟؟

من –آره يه نيم چه وب...

تو –لابد مثل خودت آتيش پاره ... .

من –  مثل خودم يه آتيش پاره ي واقعي . حالا وقتي دو تا آتيش پاره دس به دست هم مي دن  ... چي مي شه ؟

تو – هيچي ديگه دنيا رو نابودش مي كنيد !!! تو كه داري مي ري وب نوشتنت چي بود؟؟؟

من –...  ... خب اونجا كه رفتم بازم مي نويسم كه دلم برا رفيقام كمتر تنگ بشه ....

تو –منو بگو كه فك مي كردم ديگه از دستت راحت شدم ... نگو يه هم دست هم گير آوردي !!!

من –هه هه هه ... 

تو –حالا اين وب شما تو چه فازيه؟

من –تو مايه هاي ... ( نقطه چين ) ، تو مايه هاي فاصله ، ... تو فاز تنهايي!!!!!!

    مي گم ... ... حالا جون من مياي يه سري بهم بزني ديگه  ... ... يادت نره منتظرم .

دست نوشته هاي يه شاعر

                      

                       هر كجا هستم باشم ،

آسمان مال من است.

                       پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

                       گاه اگر مي رويد

قارچ هاي قربت

 

 

 

 

  
نویسنده : آتيش پاره ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦
تگ ها :